ای خدا!!! حوصلم سر رفته، خیلی سر رفته، نمی دونم باید چی کار کنم، هیچ کاری نیست انجام بدم، یعنی کاری هست ولی من حال کاری ندارم. باید یه چند صفحه مقاله رو برای یکی ترجمه کنم یا باید یه سری عکس ادیت آپ لود کنم، ولی اصلا حالش نیست. نمی دونم چی کار کنم. از صبح 4 تا فیلم نگاه کردم و رفتم خرید ولی بازم چیزی فرق نکرد...
از وقتی اومدم لندن، احساس غربت می کنم، همه چیز واسم غریبه، خیلی بیشتر از قبل. مردم غریبن، شهر غریبه، همه چیز حتی آسمون و آب و هوا هم غریبن.
تو خیابون که راه می ری انگار نه انگار بین آدم ها داری راه می ری، یعنی اصلا هیچ احساسی بهشون نداری، اصلا انگار وجود ندارن. انگار یه سری موجود غیر انسان دارن راه می رن. نه موجود عجیب غریب. موجودای عادی. مثل .وقتی یه گربه تو تهران می بینیم. هستن. خیلی زیادن. ولی هیچ حس خاصی بهشون نداری.
هوا اصلا خفست. اتاق خفست. اصلا کل شهر با همه وسعتش خفست.
نمی دونم باید چی کار کنم. تنها کاری که به ذهنم رسید همین نوشتنه...
نظرات ()اه . هوا چقدر گرم شده. اتاق 4 دیواری ما هم که یک طرفش کلا پنجرس. از بعد از ظهر تا غروب هم که خورشید مستقیم تو اتاق من می خوره و اتاق من شده این کوره. کوره آدم پزی. واسه همین این چند وقته اصلا حال و حوصله کاری رو ندارم. عین این گربه ها که تو آفتاب سر ظهر چرت می زنه من هم همش دارم چرت می زنم. خیلی گرمه هوا، نامرد!!!
بدیش اینه شب هم هوا خیلی سرد می شه. با لباسی که صبح رفتم بیرون اصلا نمی شه شب هم بیرون بود. بهترین هوا موقع غروبه. خیلی هوا باحال وملس می شه. حال می ده بری تو پارک بشینی و نسیم خنک غروب بخوره تو صورت. خیلی حال میده.
مخصوصا الان که غروب آفتاب ساعت 9 شب خیلی صفاش بیشتره. واقعا این هوا لذت بردن داره.
خوشحالم که دوباره نوشتن رو شروع کردم، یه جوری آدم خالی می شه. نوشتن هم خیلی حال میده.
نظرات ()ساعت 15:40 اینجا لندن، صدای فوتوکده
به گزارش هواشناسی باز هم هوا ابری و دمای هوا 6 درجه ی سانتیگراد می باشد.
داخلی، کتابخانه، یک روز ابری
الان طبقه هم کف کتابخونه نشستم. محل دیدار های گروهی. جایی که می شه با صحبت کرد، بحث کرد وبا موبایل حرف زد. مثل طبقه ی اول و دوم نیست که فقط واسه مطالعه هستو باید سکوت به طور کامل رعایت بشه.
البته اولا که من اومده بودم این دانشگاه طبقه ی همکف هم همینطوری بود. و به مرور زمان دیدن گذاشتن این قانون برای طبقه ی هم کف غیر منطقیه و اصلا نیاز به رعایت سکوت در طبقه ی همکف نیست. و بچه ها هم تازه کلی استقبال کردن.
الان دور یه میز با 3 تا از دوستای سال پایین تر نشستم.
یکیشون محسن ه که ایرانیه و اهل کاشان. اون یکی که محمد شیعه ی عراقی اهل بغداد و اون یکی که از ظاهر و ریش و صورتش معلومه از اخوی هاست (برادران اهل سنت) از دوستان و یاران همیشه همراه اون دوتا دیگه.
هر کی هم پای یه لپ تاپ. خیلی تصویر جالبیه. سر یه میز 4 نفر، همه هم پای یه لپ تاپ سیاه.
محسن و محمد هم که دارن با هم از بازی های آن لاین بازی می کنن.
دانشگاه ما کلا مسلمان زیاد داره. یعنی کلا تو انگلیس مسلمان زیاد شده. انصافا هم خوب آزادی دارن. تو دانشگاهمون دخترایی داریم که با پوشیه میان سر کلاسا. پسرایی که با دشداشه و لباس عربی میان سر کلاسا. نماز خونه داریم. اونم به چه بزرگی. تازه داخلش هم هم دستشویی ایرانی (یا به قول دوستان خاور میانه ای) با شیلنگ و هم محل شستن پاها برای برادران اهل سنت.
همه هم همه جور فعالیتی انجام میدن. همین انجمن مسلمانان (Islamic Society) که گفتم اون سری یه آقایی رو آورده بودن به اسم شیخ بلوچی، یه برنامه ی کاملا رسمی بود، کلی تو برنامش علیه شیعیان حرف زد.کلی هم از گروه های تروریستی وهابی حمایت کرد. راحت تو دانشگاه حرفشو زد. کسی هم کاری به کارش نداشت. اینجا بچه ها علنن از بنلادن و گروهش حمایت می کنن. کسی هم اصلا بهشون کاری نداره. البته به قول یکی از دوستا ممکنه به خاطر این باشه که این گروه ها رو خود این انگلیسا درس کردن. ولی اگه اینطوریه پس چرا ما انقدر راحت مرکز اسلامیمون و مراکز دیگرمون فعالیت می کنند یا اینکه چرا اینقدر راحت به ما اجازه می دن تظاهرات روز قدس برقرار کنیم و پرچم های حزبالله رو دستمون بگیریم و به همه فحش بدیم. یا تو مراکزمون علیه خیلیا برنامه بزاریم.
آزادیه دیگه.
البته این رو هم نباید در نظر بگیریم که همینا کلی تا حالا از مسلمانان و مملکت هاشون استفاده کردن و کلی نفتشونو مفتی خوردنو و الان که الانه کلی مسلمونای مایه دار تعطیلاتشونو میان اینجا و کلی پول خرج می کننو کلی خرید میکنند.
اینجا لندن. اینجا آزادی. اینجا هواگرم تر از دیروز . من هم که تو کتابخونه این مطلب رو الان تموم کردم.
نظرات ()ساعت 18:40 اینجا لندن، صدای فوتوکده
هم اکنون دمای هوای بیرون 4 درجه سانتیگراد می باشد و آسمان نیمه ابری.
من از داخل کتابخونه ی دانشگامون این مطالبو می نویسم. تا 20 دقیقه ی دیگه دعای کمیل که توسط اهل البیت سوسایتی (Ahlul Bayt Society) هر هفته برگزار می شه شروع می شه. همین گروه که گفتم یه گروه از بچه های شیعه هستن که دور هم جمع شدن و فعالیت های مذهبی در دانشگاه انجام میدن. که برنامه ی هفتگیشون یکی همین دعای کمیله و یکی دیگه هم یه نشستو گفتگوی هفتگیه که هر هفته در مورد یک موضوع دینی برگزار می شه.
بگم که به گروه دیگه هم هستن به اسم اسلامیک سوسایتی (Islamic society) که یه گروه بیشتر برای اخی هاست (اسمی که دوستان برای برادران اهل سنت، بخصوص اون تند روهاشون گذاشتن) که اکثرا هم ما رو اصلا به عنوان مسلمان قبول ندارن و ما هم اصلا به اونا کاری نداریم.
بیشتر بچه های این انجمن اهل البیت عراقین. ولی تعدادی خوجه (گروهی از شیعیان آفریقا و هند ) هم هستن که خوب فعالیت می کنن. ایرانی ها رو هم که اصلا نیگید!!! از بین حدود 100-120 نفر ایرانیه دانشگاه فقط 3-4 نفر از ما تو این برنامه ها شرکت می کنیم. تازه اون هم یکی در میون.
ما یه انجمن ایرانیان (Iranian Society) داریم که ما بهش می گیم پارتی سوسائتی. که به هر عنوان و مناسبتی پارتی برگزار می کنند. اون هم پارتی به معنای واقعی!!! اکثر ایرانی ها هم که می رن دیگه چه ایرانیایی که از بچگی اینجا بودن و چه اونایی که تازه از ایران اومدن.
ولی از ایرانیایی که میان برنامه های این انجمن اهل البیت، به جز من بقیه از ایرانیایی هستن که از بچگی اینجا بزرگ شدن.
از بین ایر انی های پارتی بورو هم اونایی که از بچگی اینجا بودن اعتقادات محکم تری دارن تا اونایی که از ایران اومدن. در مورد مسائل دینی سوال می کنند. خیلی علاقه نشون می دن. ولی اونایی که از ایران میان رو اصلا نمی شه جلوشون از دین حرف زد. البته اینو بگم همونا رو اگه دعوت کنی به یه مراسم دینی که بعدش شام مفتی باشه حتما میان.
کلا پایه ی هر چیز مفتی هستن. به هر اسمی هم که باشه.
حالا دیگه وقتش شده که برم.
دمای هوا هم تو این چند دقیقه کاهش پیدا کرده. فکر کنم امشب هم سرد باشه.
منم این مطلب رو تموم می کنم تو این سرما.
نظرات ()ساعت 1:50 اینجا لندن، صدای فوتوکده.
دمای هوا بیرون هم اکنون 1 درجه سانتیگراد می باشید و آسمانی ابری با بارش های پراکنده می باشد.
باد قطبی سردی هم در حال وزیدن است که هر چقدر هم لباس بپوشید تا داخل ترین نقاط بدن پیش می ره. بد سرمایی، سرمای قطبی، سرمای فریزری.
امروز کلاس مطالعات فیلم داشتم. رفتم مرکز. با مترو هم رفتم. کلی پول هم افتادم. ولی خوب میارزه به سفر با اتوبوس که وقتی هوا سرده شیشه هاش بخار می کنه و تو خیابونای پر پیچ و خمو لندن آدم بد سرگیجه می گیره.
تنها نکته ی منفی سفر با مترو تو زمستون اینه که هوا بد دم می کنه تو قطار. قطارا هم که تهویه مناسبی هم ندارنو آدم واقعا حالش بد می شه. مخصوصا خط بیکرلو (Bakerloo) که کلی میره زیر زمین.
کلاس هم که بد نبود. جلسه اول نقد همایشی بود که پریروز داشتیم. جلسه دوم هم که کلاس آقای رضازاده و مطالعات فیلمی.
که اولش یه سری نکات مقدماتی در مورد فیلم و ادامه ی کلاسای جلسه قبل و بعدش هم نمایش فیلمای برادران لومیر (Lumière) که خیلی جالب بودن. بعدشم که چندتا فیلم دیگه که آخرسر هم رسید به فیلم The Birth of a Nation از D. W. Griffith که استاد دی وی دی شو اشتباهی آورده بود که مجبور شدیم به جاش قسمتایی از فیلمه Bronenosets Potyomkin از Sergei M. Eisenstein رو ببینیم که یه کارگردان روسیه.
بعده کلاس نسبتا جالب امروز باید می رفتم تا سنتورمو از خونه حامدینا بگیرم که رفته مکه که تو این هوای یخ با اتوبوس رفتم طرف خونشون. تو راه هم یه نم بارونی زدو شیشه های اتوبوسو خیش کرد.
وقتی هم که سازو گرفتم کلی پیاده رفتم تا بتونم به نزدیکترین ایستگاه مترو رسم. اول می خواستم با اتوبوس برم ولی ترسیدم شاید بخاطر طول سازم اجازه ندن سوار شم. واسه همین ریسک نکردمو رفتم قطار گرفتم اونم تو این هوای سرد.
و رسیدم خونه تو این هوای سرد.
الانم با پتویی که دور خودم پیچوندم این متن رو می نویسم تو این هوای سرد!!!!
نظرات ()دوستم صدرا یه مطلب نوشته بود راجعه به خاطرات تابستونش، یکیشم در مورد من و رفتنم به دانشگاه صدرایینا که علم و صنعته. یکی از مطالبی که من ازش تعجب کردم دیوار کشی دور دانشگاهو ورودی ها و نگهبانی های دم درشونه که هر کی بخواد وارد شه باید حتماً کارت نشون بده.
دانشگاه های ما اینجا اصلاً اینطوری نیست!!! یعنی اصلا ورودی و دیوار کشی مثل ایران نداره. هر کی میتونه وارد دانشگاه بشهو بره قسمت های اداری دانشگاه و حتی سر کلاس ها. البته بگم که ورود به ساختمان ها در ساعات غیر اداری بدون کارت ممکن نیست. یعنی اینجا مردم راحت می تونن بیان تو دانشگاه و حتی به خیلی از قسمت ها رفت و آمد داشته باشن. فقط یکسری جاهای بخصوص مثل آزمایشگاه ها و کارگاه ها و کتابخونه هست که به صورت عمومی باز نیست برای مردم و برای تردد نیاز به کارت و کد هست.
البته برای ورود به کتابخانه هم یک فرم هایی هست که با پر کردنه اونا و نشان دادن کارت شناسایی افراد می تونن وارد کتابخونه بشن که البته نمی تونن کتاب قرض بگیرن. فقط می تونن داخل فضای کتابخونه از کتابها استفاده کنن.
حالا ادامه ی اینو هم بعدا می نویسم که دانشگاه های ما و دانشجوهای ما یه جور توهم دارنو....
نظرات ()سلام .
این پست رو از تو برنامهی ورد 2007 می فرستم.
حالا بعدا چگونگی انجام این کار رو می نویسم.
نظرات ()داخلی. ساعت 11:15 کتابخانه دانشگاه
آلان کتابخونه دانشگام اصلا هم نمی دونم چی بنویسم...کلی هم کار ریخته سرم. از اپلای برای PhD گرفته تا طراحی پوستر برای جشن عید غدیر و قربان کانون.
الانم یه جوری نشستم که انگار نه انگار کاری دارم. من اصلا برنامه ریزی بلد نیستم. اصلاً
کلی هم گشنمه. خوابم هم میاد.. ولی اصلا حال تکون خوردن ندارم. اصلا حالش نیست از جام تکون بخورم.
کاشکی کتابخونه تا صبح باز بود همین طوری همینجا می نشستمو همین طوری به صفحه نمایشگر کامپیوترم زل می زدم. ههههیییییییییییی.
,
نظرات ()این هفته به درخواست یکی از دوستان (خواهر صدیقه.ب) که برای یک جشنواره داره یه فیلم کوتاه می سازه, واسه 2 روز یا تقریبا 3 روز رفتیم کمک.
اول می خواست که من مجانی برم کمک ولی هر چی فکر کردم دیدم نمیرزه دو روز وقتمو الکی بزارم برم دو روز کامل کمک کنم اونم تازه شنبه و یک شنبه که واسه من پر تفریح ترین روزه. مخصوصا شنبه که صبحش با بروبچ می ریم فوتبال, عصرشم که می ریم کانون توحید. روز خیلی خوبیه. خیلی سخت می شه ازش گذشت.
واسه همین اولش اصلا قبول نکردم. ولی عادل (دوستم که عشق فیلمو دوربین داره) گفت کرو فیلمه بجز کارگردانش (همین خواهر) همه حرفه ایند. ولی بازم مجانی اصلا حالش نبود.واسه همین هم بازم قبول نکردم. ولی انگار صدیقه خانم نتونسته بود کسی رو واسه صدابرداری پیدا کنهو هیشکی حاظر نشده بود مفتی بره سره کار, حتی علیرضا برادر صدیقه.
واسه همین عادل به صدیقه پیشنهاد داده بود که یکم باید مایه تیله خرج کنه واسه همین به من پیشنهاد داد که واسه این دو روز 80 پوند پول میده. منم که فعلا کلی دنبال پول جمع کردنم واسه رسیدن به عشقم (نیکون دی 90) قبول کردم.
قرار بود شنبه ساعت 8 صبح بریم سر فیلم برداری که گویا تو یه اتاق تو طبقه ی بالای محمدی تراست بود. واسه همین شبش خونه عادلینا که از خونه ی ما کلی نزدیک تر به محل فیلم برداری بود موندم...
نظرات ()داشتم میگفتم.
چند روزه کافه پیانو رو تموم کردم.
البته حدوده ١ ماه طول کشید تا بخونمش که برای من که تقریبا امسال زیاد کار نداشتم خیلی زیاده. کتابش اصلا جذاب نبود. یعنی اصلا داستان خاصی نداشت که بخواد آدمو بکشونه بخودش. جذابیت نسبی کتاب از نیمه های کتاب شروع شد که دختره صفورا وارد داستان شد.
نصفه ی اول کتاب که هرچی خوندم چیزی نبود توصیف کافهو مشتری هاش که اصلا چیز جذابی نداشت چیز تازه ای هم توش نبود!! بقیش هم بیشتر مربوط به ورود صفورا به زندگی شخص اول داستان بود که کل داستان ورودش تا به آخر داستان رو به قول آقای بی پروا می شد تو یه فصل تمومش کرد.
خوشم اصلا نیومد از داستانش. نویسندش اصلا یه جوری نوشته بودو دیالوگ اشخاص داخل داستان یه جوری بود که کاملا مشخص بود نویسنده زیادی احساس روشنفکری کرده بود. یعنی می خواست یه جوری می خواست نشون بده خیلی روشنفکریه و خیلی هم آدم مدرنیه. چه طوری بگم یه جورایی خیلی مصنوعی بود!!!
این نظرای من به عنوان یه خواننده ی عامی که اصلا اهل کتاب خوندن نیست بود. فقط همین.
نظرات ()